تبليغاتX
روزگار به یاد ماندنی

http://my-daily.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 1:55  توسط نیلو  | 

 

 

                       

یه نگاه تلخ بهم کرد و گفت تو هیچ وقت شرایط من رو نداشتی که بفهمی من چی می گم تو شرایط من رو نداشتی و الان این حرفا رو می زنی وگرنه هیچ وقت نمی گفتی!تو حتی نمی تونی تصور کنی من چه حسی دارم نمی تونی بفهمی یک لحظه له له زدن یعنی چی!اگه می فهمیدی الان انقدر اروم تو چشام نگاه نمی کردی!تو نمی فهمی...

ساکت می شم و هیچی نمی گم!

یه لبخند یخی می زنه و میگه دیدی گفتم!!!

 

 

 

پ.ن:ولی من می فهمیدم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 21:56  توسط نیلو  | 

 

                                    

 

دلم میخواد نقاشی کنم...

یه کاغذ برمی دارم ...سفید سفید

اول یه ابر میکشم بعد خورشید ٬کوه ٬ دریا٬ جنگل٬ گندم زار!!! بعد دورش یه قاب شیشه ای می کشم و دختری که پشت به این تابلوی بکر وایستاده...

 

پ.ن:الان دقیقا یه همچین حسی دارم ...احساس می کنم چند وقتیه به همه چیزایی که بهشون عشق می ورزیدم پشت کردم!!

پ.ن:دیشب داشتم خوابت و می دیدم...هر کاری کردم که باهات حرف بزنم نشد! هر کاری کردم که از خواب بیدار شم نشد! هر کاری کردم که جواب نگاهت و بدم نشد! نمی دونم انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن!!وقتی از خواب بیدار شدم فقط یه چیز به وضوح یادم مونده بود اونم نگاه و لبخند تو بود...چرا اون طوری نگام می کردی؟!!!

پ.ن:من کی از خودم دور شدم؟من کی از خودم گم شدم؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 23:16  توسط نیلو  | 

 

                              

بهم گفت فقط یه لحظه فقط یه لحظه خودم و بذارم جای اون!فقط یه لحظه...

نمی دونم چرا ولی شکه شدم نمی تونستم نه هیچ وقت نه تونسته بودم و نه فکرش و می کردم  که خودم و بذارم جای اون...

اون داشت حرف می زد ولی من هنوز ساکت بودم داشتم فکر می کردم چطور می تونم یه همچین کاری کنم کاری که به زبون خیلی سادس ولی ...ولی به خدا توی عمل خیلی خیلی سخته!

چطور می تونستم اشکاش و ناله هاش و نگرانیاش و واقعا درک کنم وقتی حتی ذره ای از احساسش و حس نکرده بودم وقتی حتی نمی تونستم یه لحظه خودم و بذارم جای اون...یعنی من تو این همه سال همینطوری همین طوری بدون درک کامل بهش آرامش می دادم و اشکاش و پاک می کردم؟پس چرا حالا نمی تونستم همچین کاری کنم؟چرا احساس بی خاصیتی می کردم ولی نمی تونستم حرفی بزنم و تسکینش بدم؟...

چطور بعد از یه ساعت حرف زدن و گریه کردن تونست ازم تشکر کنه به خاطر درکش و به خاطر آرامشی که توی چشاش بود؟!!!مگه من تونسته بودم کاری بکنم؟!

 

پ.ن:  گفت " چرا همیشه باید تو چشای طرفمون نگاه کنیم و به زبون بیاریم که دوستش داریم یعنی نگاهمون گویا نیست؟یعنی از کارامون نمی فهمن که برامون مهمن؟یعنی آدم انقد احمق!"

پ.ن:دارم با خودم کنار میام .سخته ولی تصمیم گرفتم و باید تا آخرش برم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 0:12  توسط نیلو  | 

 

با خودم می گم ارزشش و داره؟ ارزشش و داره با خودت این طوری تا کنی؟ارزشش و داره هر لحظه تو زندگیت باشه؟ارزشش و داره هر ثانیه جلوی چشت باشه؟

ارزشش و داره خودت و داغوووووووووووووووووون کنی؟

هااان؟

می دونم چرا ساکت شدی می دونم چته می دونم چرا سگ شدی می دونم چه مرگته!تو خودت می دونی چه غلطی کردی و حالا ...حالا پشیمون٬ نه! داغووونی!

 

پ.ن: من حق داشتم من حق داشتم که به همه می گفتم این چیزی بیشتر از یه بازی مسخره نیس!!

پ.ن: خیلی وقته سبد سیبام خالی شده ...

          خیلی وقته از غصه سیبام خوابم نمی بره...

               خیلی وقته چشام منتظره که یکی یه روزی از یه جایی بیاد و دوباره سبدم و پر کنه...

                     پر کنه از سیبای قرمز ...      

                                  از سیبای عشق...

                                      از سیبای  خنده...

                                          از سیبای لحظه های با تو بودن!!!

                                             

 پ.ن:   یکی را دوست می دارم

            یکی را دوست می دارم

            ولی افسوس که او هرگز نمی داند

           نگاهش می کنم

           شاید بخواند از نگاه من

           که او را دوست می دارم

          ولی افسوس او هرگز

          نگاهم را نمی خواند

        ....

        نمی خوااااااااااااااند!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 2:1  توسط نیلو  | 

 

سرگشته شو اما سرگردان مشو!

به شانه هایم تکیه کن

و گوش بسپار به صدائی

که بی وقفه در عطش خواستن

می سوزد و خاکستر می شود!

حرفی به من بزن! زمزمه کن!

بگذار آن زمان که خورشید

اولین تشعشع خود را بر زمین می پاشد ٬

هنور شنونده زمزمه تو باشم!

تو اگر عاشق باشی

به وقت سرگردانی

فقط نشانی مقصد گمشده را

از قلبت طلب می کنی

و فقط قلب

می داند در جهان عشق

سرگردانی و شکست وجود ندارد

و

آتش کوچکی از عشق

که بر دل عاشق می افتد

با تماشای روی محبوب

به بادی می ماند

که بر خرمنی عظیم شعله می افکند!

و تمامی آن را می سواند و خاکستر می کند

اما ای خدای یکتا!

وقتی جسم عاشقم سوخت

خاکسترش را پیشکش محبوب کن

تا شاید گرمای آن

مانع یخ زدن قلب ماتم زده اش باشد!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 0:23  توسط نیلو  | 

 

یکی را دوست می دارم

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم

شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز

نگاهم را نمی خواند

 

ولی افسوس او هرگز

هرگز

نگاهم را نمی خواند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 1:24  توسط نیلو  | 

برای این که قلب عاشقی داشته باشی ٬

به سری نیاز داری که کمتر اهل حساب و کتاب باشد.

برای اینکه توانایی عشق ورزی را بیابی ٬ باید بتوانی حیرت کنی.

به همین دلیل همیشه گفته ام که شگفتی و معصومیت کودکانه ٬ بسیار به انرژی که آن را عشق می نامیم مرتبط اند.

 

                                                           ـ اشو ـ

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 22:17  توسط نیلو  | 

 

گفتی...

گفتم...

گفتش..

خندیدی...

چشمام و بستم...

خندیدش...

رفتی...

رفتش...

 .

.

.

من موندم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 22:52  توسط نیلو  | 

              

دارم از دست خودم دیوونه می شم نمی دونم چرا اینطوری شدم.

همیشه اولین راه حلی که پیدا می کنم بهترین و درست ترین و آسون ترین راه حله ولی...

ولی نمی دونم چرا تازگیا به خودم شک می کنم و از راه حلی استفاده می کنم که سخت ترین و احمقانه ترین (و بعضی وقتا غلط ترین) راه حله!

 

پ.ن:لطفا" یکی من رو از این حالت شک و تردید نجاااااااااااات بده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 23:14  توسط نیلو  | 

 

                   

 چشمام رو می بندم ...

دلم می خواد بازم اون دره ٬ اون رودخونه ٬ اون پل چوبی رو ببینم...

دلم می خواد بفهمم دستایی که از پشت مه من و راهنمایی می کنه دستای کیه ...

دلم می خواد...

دلم

می خواد

بفهمم

.

.

.

اون چشمای هراسون ...چشمای کیه؟!!

دلم می خواد ببینم اون راه پر از دار و درخت  اون رویای سبز به کجا می رسه...

کجا؟؟

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 23:40  توسط نیلو  | 

 

                                        

چرا همیشه من باید منتظر باشم؟هان؟

چرا هیچوقت تو منتظر نیستی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 0:36  توسط نیلو  | 

 

دكتر شريعتي: دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نميدارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 1:0  توسط نیلو  | 

 

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بیخبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
 چون تو در جهان نجسته ام هنوز
 تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببینمت
 غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
 شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو 
 

    ـ فروغ فرخزاد ـ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 19:35  توسط نیلو  | 

                                         

 

احساس خریت عجیبی می کنم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 0:54  توسط نیلو  | 

خوب منم توی بازی شب یلدا توسط همسفر عشق دعوت شدم و پنج اعتراف خودم رو می کنم!

۱. وقتی پنج سالم بود برای رو کم کنی هم بازیام یه آجر  و گرفتم بالا سرم و نمی دونم چرا یهو افتاد رو سرم!!!و اعتراف می کنم که لذت می بردم وقتی می دیدم پسر عمم به جای من برای سر ِشیکستم گریه می کنه و من دلداریش میدم.

۲.خوب من اعتراف می کنم که دلم برای مانتوی فرم سال سوم دبیرستانم بی نهایت تنگ شده!!!!مخصوصا برای رنگ آبی نفتیش با اووون شال آبی آسمانی خووووووشگلش.

۳. سال سوم راهنمایی روز معلم ...دبیر زبان با نقشه من و عملکرد بچه ها توسط یه تخم مرغ که قرار بود توش کاغذ رنگی باشه نشونه گرفته شد و بیچاره چند ثانیه بعد با چشم باد کرده و بوی تخم مرغ راهی دفتر مدرسه شد!!

۴. پارسال از توی اتاق برادرم یه مشت کاغذ به قول خودم  باطله کش رفتم و همه رو بعد از استفاده دادم آشغالی برد و نمی دونم چرا بعد از اون روز دیگه جزوه مدیریت برادرم پیدا نشد!

۵. عادت دارم شبای بارونی یا شبای مهتابی تا صبح بیدار بمونم و صبح مثل مرده متحرک از خونه برم بیرون.

با این که فکر می کنم بازی دیگه تموم شده ولی پنج نفر بعدی رو معرفی می کنم :شمع های روشن و جاده و اشک و لبخند و ورار و علی سیاه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 20:42  توسط نیلو  | 

                               

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی در دم

ترا می بینم و میلم زیادت می شود هردم

بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم ذز برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو حضم جان می ده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 0:24  توسط نیلو  | 

 

:: ببینم یعنی دست این دختره ندم دیگه؟

- ها!نههههههه اصلا"!

:: ولی دختره خوبیه ها...

 - مممم!نه شما ظاهر گولش رو نخورین!!!!!!!!!

 ::

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 23:54  توسط نیلو  | 

 

 داشتیم زیر برف راه می رفتیم...دلم بستنی می خواست...

داشتی سر به سرم می ذاشتی

داشتی بهم می خندیدی

برام بستنی خریدی

دستم و گرفته بودی و با خودت می بردی...کجا؟ مم نمی دونم

داشتی حرف می زدی ولی هر کاری می کردم نمی فهمیدم چی می گی ...انگار هی داشتی دووورتر و دوورتر می شدی...

دستت داشت شل می شد ...

دستت رو محکمتر گرفتم و می خواستم تو چشات نگاه کنم ...

ولی...

تو نبودی

.

.

.

                                

 

پ.ن: - میدونی دارم به چی فکر می کنم؟

        :: نه!

        - ممم!همون بهتر که نمی دونی!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 23:5  توسط نیلو  | 

                                           

                                            

انسان نمی تواند

به آسمان نیندیشد!

چگونه می تواند؟!

مگر انسانهایی که

عمر را بی چرا ٬

به چریدن مشغولند

و سر به زمین فرو برده اند

و پوزه در خاک دارند

و غرق در آب

و علف اند

اینها که " گوسفندان"  دو پایند!

 

                                               ـ دکتر علی شریعتی ـ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 22:34  توسط نیلو  |