آه! که چقدر فاصله ی ما دور است.
فکر می کنم هیچ وقت نرسی
و من در کنار این دنیا تنها بمانم
و تو همیشه منظره ی من باشی
و در پیش چشم های من ،
در سینه ی چشم انداز من ،
قبله ی نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشم های من ،
هیچ وقت
در این زاویه همواره تنها خواهم ماند
بی تو تو را خواهم دید
و آن گاه چه بگویم
به یک نا بینا ،یک بیگانه ،یک دور دست
که چه ها می بینم؟
_ دکتر شریعتی _
آره! یادم باشد که هر چیزی ارزش دل بستن ندارد...ندارررررررررررررد!
![]()
بعصی وقتا عشقولانه خونم شدیدن می زنه بالا.
الان از همون وقتاس!!
![]()
می دو نی ...فکر می کردم یه رویای دست نیافتنی هستی برام ...
ولی حالا فهمیدم کابوسی هستی که همیشه همراهیم می کنی!
این روزا همه جا میبینمت ...تو خواب، تو بیداری، تو خیابون، تو تاکسی، تو پارک، تو کلاس، تو مغازه ،تو کتابخونه ، تو خونه، تو اتاق ...حتی تو آینه پیش ِ خودم!!
هرگز نمی توان پرتابی را دو بار تکرار کرد ، بی فایده است که سعی کنیم از پرتاب های درست یا غلطمان چیزی بیاموزیم . مهم این است که صدها و هزارها بار تیر بیاندازیم ، و با پیکان و کمان و هدف یکی بشویم .
در این هنگام ، انرژی آن موجود ( خدا) هدایت حرکات ما را به عهده می گیرد ، و دیگر تیر را در لحظه مورد نظرخودمان رها نمی کنیم ،بلکه زمانی این کار را می کنیم که آن موجود بخواهد.
ـ پائولوکوئلیو ـ
من می تونم ...
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم....
مگه نه؟!!!!
وقتی مدعی شدی همه چیز را می دونی
خوب راستش اول تعجب کردم
بعد سکوت کردم و سعی کردم معنی حرفت رو بفهمم
صدات را بارها و بارها توی ذهنم مرور کردم
می دونی؟
نمی دو نستم چه جوابی بهت بدم
فقط بهت ذل زده بودم و فکر می کردم
تا اینکه به خودم گقتم چرا باید حتما جوابی بهت بدم؟
پس برگشتم که برم ولی برای چند لحظه منصرف شدم راستی چیه؟
چرا دست و پات رو گمن کردی؟
من فقط ...
واقعا تو همه چیز رو می دونی؟
ـ مهدی طباطبایی ـ
و آدمها ...
رفتند و روز تمام شد
و شب شد.
و شب ساکت است،
و تاریک است
و آرام است ...
دارم فیه ما فیه می خونم ! اینو همینجوری نوشتم
فردا بعد کنکور شاید باز نوشتم
چرا ما آدما همیشه عادت داریم از حرفای دیگران ، از رفتارهاشون و از همه کارهایی که میکنن اون چیزی رو که خودمون دوست داریم برداشت کنیم نه اون چیزی رو که واقعا هست؟؟
چرا باید همیشه نگران برداشتی باشیم که دیگران از زندگی ما ، از حرفهای ما و از نگاه های ما دارن ؟
چرا همیشه باید در قبال کارهایی که می کنیم به دیگران توضیح بدیم؟؟چرا؟
چرا حتی وقتی احتیاج به اشک ریختن داریم باید تو فکر برداشت های دیگران باشیم؟
چرا حتی برای سکوتمون ،برای تنهایی مون یا حتی نه!برای خندیدنمون ،شاد بودنمون ، دوست داشتنمون و عشق ورزیدنمون هم باید دلیل قانع کننده ای داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟ چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟
مگه ما برای خودمون زندگی نمی کنیم ؟پس چرا همیشه باید نگران برداشتی که از زندگیمون میشه باشیم؟؟چرا؟چرا؟چـــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟
● من هیچوقت کسی رو که باعٽ شده حالا یک همچین حسی داشته باشم رو نمی بخشم.هیچـــــــوقت!!!!
خوب به خونه ی جدیدم خوش اومدم ![]()