
می خواستم از روزهایی بگم که خیلی آرزوی دیدنشون رو داشتم
می خواستم از روزهایی بگم که انتظاری سخت و کشنده داشتن
می خواستم از روزهایی بگم که هر لحظه اش اندازه ی یک عمر گذشت
می خواستم از روزهایی بگم که می خواستم هلشون بدم تا زودتر و زودتر بگذرن( فقط برن!)
می خواستم از روزهایی بگم که با لحظه لحظه اش مردم و کسی نفهمید
می خواستم از روزهایی بگم که تو اوج بودم و فقط و فقط تو فهمیدی!
می خواستم ...
می خواستم از روزهایی بگم که با لحظه لحظه اش زندگی کردم (و خیلی خیلی زود گذشتن )
می خواستم از روزهایی بگم که خدا جونم یهو گمت کردم
می خواستم از روزهایی بگم که با تو خودم و پیدا کردم
می خواستم از روزهایی بگم که چه خوب و چه بد خیلی خیلی زود گذشتن .
خیلی زود!
حالا یک سال دقیقا" یک سال از روزی که چشم به راه همچین روزهایی بودم گذشته ...من امروز به بیستمین سال زندگیم پا می ذارم.
به همین سادگی ...
پ.ن: توووووووووووووووووووووولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک!![]()
پ.ن: به خاطر همه خوبیات ، همه مهربونیات ، به خاطر همه چی ازت ممنوووونم داداشی ِ گلم ...![]()
پ.ن: از همه دوستای عزیز و مهربووووووووونم که با تبریکاشون کلی ذوق زدم کردن ممنونم خیلی خیلی دوووووووووووووووووووووووووووووووووووستتون دارم باور کنین ![]()
پ.ن: استاد!! برای همه خوبیات دوسِت دارم![]()
![]()
بیدار شو...
آهای با توام!...صدام و که می شنوی! پس بیدار شو
بسه دیگه
خودت باش
بیدار شو...
آهای با توام!...حداقل همین یه دفعه به حرفم گوش کن
بسه دیگه
خودت باش
خود ِ خودت...
خواهش می کنم
بیدار شو...
آهای با توام...
من صبرم خیلی کمه
آهای با توام!
شنیدی؟گفتم صبرم خیلی کمه!فقط تا ۱۰ می شمرم
بیدار شو...
۱...۲...۳... ... ...
...!!
نمی دونم ...
نمی دونم ...
واقعا" نمی دونم ... بهت بگم یا نه!باورم میکنی یا نه! نمی دونم ، واقعا" نمی دونم
یه حس غریبی دارم شاید تو هم احساسش کرده باشی از سکوتی که گاهی انقدر سنگینه که توش گم می شم ( غرق می شم )
نمی دونم
واقعا" نمی دونم ...اصلا" از چی دارم حرف می زنم؟برای کی؟ برای تو؟ یا شایدم برای خودم... نمی دونم
نمی دونم
اصلا" تو وجود داری؟ هان؟ یعنی باورت کنم ؟ یعنی باورم می کنی؟
نمی دونم
اگه هستی ، اگه ...اگه وجود داری ، پس کجایی؟هان؟ کجایی؟ چرا هیچ وقت نمی تونم از نزدیک حست کنم؟ یعنی...
نمی دونم
نمی دونم
واقعا" نمی دونم ...می ترسم.می ترسم از این که تو فقط ساخته ی ذهن من باشی آره ذهن من ، فکر من و ... قلب من!
نمی دونم
نمی دونم ...
می ترسم.
می دونی...
انتظار داشتم وقتی منو تو اون حال می بینه بغلم کنه ، سرمو بذاره رو شونش و آروم آروم پشتم و بماله و بگه آروووم باش دخترم آروم باش ...
ولی ...
ولی حیف که من همیشه توقع زیادی دارم.
پ.ن: تموم شد!
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.
طعم توفیق را می چشاند.
و چه تلخ است لذت را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت زنده می کند.
تنها خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است.
تنها بودن بدنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج تنهایی را احساس کردم
ـ دکتر علی شریعتی ـ
پ.ن: از انتظار خسته شدم!
می دونی؟!
دلم یه خیابون می خواد که ته نداشته باشه...
درختاش آسمونش رو پوشونده باشه...
زیر پام صدای خش خش برگا هم باشه...
دم غروبم باشه...
تنهای تنها هم باشم...
فکر اونیم که باید باشه ، باشه...
نم نم باروووونم باشه!!
پ.ن:به قول یه بنده خدایی " مگه این که فقط دلت بخواد!"
پ.ن:امشب بعد از مدت ها دوباره احساست کردم...آخ که چقدر بی معرفتی!