تبليغاتX
روزگار به یاد ماندنی -

 

 داشتیم زیر برف راه می رفتیم...دلم بستنی می خواست...

داشتی سر به سرم می ذاشتی

داشتی بهم می خندیدی

برام بستنی خریدی

دستم و گرفته بودی و با خودت می بردی...کجا؟ مم نمی دونم

داشتی حرف می زدی ولی هر کاری می کردم نمی فهمیدم چی می گی ...انگار هی داشتی دووورتر و دوورتر می شدی...

دستت داشت شل می شد ...

دستت رو محکمتر گرفتم و می خواستم تو چشات نگاه کنم ...

ولی...

تو نبودی

.

.

.

                                

 

پ.ن: - میدونی دارم به چی فکر می کنم؟

        :: نه!

        - ممم!همون بهتر که نمی دونی!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 23:5  توسط نیلو  |