داشتیم زیر برف راه می رفتیم...دلم بستنی می خواست...
داشتی سر به سرم می ذاشتی
داشتی بهم می خندیدی
برام بستنی خریدی
دستم و گرفته بودی و با خودت می بردی...کجا؟ مم نمی دونم
داشتی حرف می زدی ولی هر کاری می کردم نمی فهمیدم چی می گی ...انگار هی داشتی دووورتر و دوورتر می شدی...
دستت داشت شل می شد ...
دستت رو محکمتر گرفتم و می خواستم تو چشات نگاه کنم ...
ولی...
تو نبودی
.
.
.

پ.ن: - میدونی دارم به چی فکر می کنم؟
:: نه!
- ممم!همون بهتر که نمی دونی!