تبليغاتX
روزگار به یاد ماندنی - شب یلدا... و فال شب یلدا!!!
                               

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی در دم

ترا می بینم و میلم زیادت می شود هردم

بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم ذز برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو حضم جان می ده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 0:24  توسط نیلو  |