۱. وقتی پنج سالم بود برای رو کم کنی هم بازیام یه آجر و گرفتم بالا سرم و نمی دونم چرا یهو افتاد رو سرم!!!و اعتراف می کنم که لذت می بردم وقتی می دیدم پسر عمم به جای من برای سر ِشیکستم گریه می کنه و من دلداریش میدم
.
۲.خوب من اعتراف می کنم که دلم برای مانتوی فرم سال سوم دبیرستانم بی نهایت تنگ شده!!!!مخصوصا برای رنگ آبی نفتیش با اووون شال آبی آسمانی خووووووشگلش
.
۳. سال سوم راهنمایی روز معلم ...دبیر زبان با نقشه من و عملکرد بچه ها توسط یه تخم مرغ که قرار بود توش کاغذ رنگی باشه نشونه گرفته شد و بیچاره چند ثانیه بعد با چشم باد کرده و بوی تخم مرغ راهی دفتر مدرسه شد!!
۴. پارسال از توی اتاق برادرم یه مشت کاغذ به قول خودم باطله کش رفتم و همه رو بعد از استفاده دادم آشغالی برد و نمی دونم چرا بعد از اون روز دیگه جزوه مدیریت برادرم پیدا نشد!
۵. عادت دارم شبای بارونی یا شبای مهتابی تا صبح بیدار بمونم و صبح مثل مرده متحرک از خونه برم بیرون.
با این که فکر می کنم بازی دیگه تموم شده ولی پنج نفر بعدی رو معرفی می کنم :شمع های روشن و جاده و اشک و لبخند و ورار و علی سیاه