سرگشته شو اما سرگردان مشو!
به شانه هایم تکیه کن
و گوش بسپار به صدائی
که بی وقفه در عطش خواستن
می سوزد و خاکستر می شود!
حرفی به من بزن! زمزمه کن!
بگذار آن زمان که خورشید
اولین تشعشع خود را بر زمین می پاشد ٬
هنور شنونده زمزمه تو باشم!
تو اگر عاشق باشی
به وقت سرگردانی
فقط نشانی مقصد گمشده را
از قلبت طلب می کنی
و فقط قلب
می داند در جهان عشق
سرگردانی و شکست وجود ندارد
و
آتش کوچکی از عشق
که بر دل عاشق می افتد
با تماشای روی محبوب
به بادی می ماند
که بر خرمنی عظیم شعله می افکند!
و تمامی آن را می سواند و خاکستر می کند
اما ای خدای یکتا!
وقتی جسم عاشقم سوخت
خاکسترش را پیشکش محبوب کن
تا شاید گرمای آن
مانع یخ زدن قلب ماتم زده اش باشد!