تبليغاتX
روزگار به یاد ماندنی - چطور...؟
 

                              

بهم گفت فقط یه لحظه فقط یه لحظه خودم و بذارم جای اون!فقط یه لحظه...

نمی دونم چرا ولی شکه شدم نمی تونستم نه هیچ وقت نه تونسته بودم و نه فکرش و می کردم  که خودم و بذارم جای اون...

اون داشت حرف می زد ولی من هنوز ساکت بودم داشتم فکر می کردم چطور می تونم یه همچین کاری کنم کاری که به زبون خیلی سادس ولی ...ولی به خدا توی عمل خیلی خیلی سخته!

چطور می تونستم اشکاش و ناله هاش و نگرانیاش و واقعا درک کنم وقتی حتی ذره ای از احساسش و حس نکرده بودم وقتی حتی نمی تونستم یه لحظه خودم و بذارم جای اون...یعنی من تو این همه سال همینطوری همین طوری بدون درک کامل بهش آرامش می دادم و اشکاش و پاک می کردم؟پس چرا حالا نمی تونستم همچین کاری کنم؟چرا احساس بی خاصیتی می کردم ولی نمی تونستم حرفی بزنم و تسکینش بدم؟...

چطور بعد از یه ساعت حرف زدن و گریه کردن تونست ازم تشکر کنه به خاطر درکش و به خاطر آرامشی که توی چشاش بود؟!!!مگه من تونسته بودم کاری بکنم؟!

 

پ.ن:  گفت " چرا همیشه باید تو چشای طرفمون نگاه کنیم و به زبون بیاریم که دوستش داریم یعنی نگاهمون گویا نیست؟یعنی از کارامون نمی فهمن که برامون مهمن؟یعنی آدم انقد احمق!"

پ.ن:دارم با خودم کنار میام .سخته ولی تصمیم گرفتم و باید تا آخرش برم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 0:12  توسط نیلو  |